داستان کوتاه


پسرک پرسید: «بابا! اگه دوستم یه کار بدی بکنه، من چی کار باید بکنم؟»

پدر جواب داد: «باید بهش بگی این کار خوبی نیست. این کارو نکن!»

دوباره پرسید: « اگه روم نشه بهش بگم چی؟». پدر جواب داد: «خب روی یک تکه کاغذ بنویس بگذار توی جیبش».

صبح که مرد برای رفتن به اداره آماده میشد، در جیب کتش کاغذی پیدا کرد با این مضمون: «بابا سلام. سیگار کشیدن کار خوبی نیست. لطفاً این کار رو نکن!»

داستان عاقبت طمع کاران


روزی روزگاری در روستایی در هند؛ مردی به روستایی‌ها اعلام کرد که برای خرید هر میمون 20 دلار به آنها پول خواهد داد.

روستایی‌ها هم که دیدند اطراف‌شان پر است از میمون؛ به جنگل رفتند و شروع به گرفتن‌شان کردند  و مرد هم هزاران میمون به قیمت 20 دلار از آنها خرید ولی با کم شدن تعداد میمون‌ها روستایی‌ها دست از تلاش کشیدند…

به همین خاطر مرد این‌بار پیشنهاد داد برای هر میمون به آنها 40 دلار خواهد پرداخت.

با این شرایط روستایی‌ها فعالیت خود را از سر گرفتند. پس از مدتی موجودی باز هم کمتر و کمتر شد تا روستایی‌ان دست از کار کشیدند و برای کشاورزی سراغ کشتزارهای‌شان رفتند.

این بار پیشنهاد به 45 دلار رسید و در نتیجه تعداد میمون‌ها آن‌قدر کم شد که به سختی می‌شد میمونی برای گرفتن پیدا کرد.

این‌بار نیز مرد تاجر ادعا کرد که برای خرید هر میمون 100 دلار خواهد داد ولی چون برای کاری باید به شهر می‌رفت کارها را به شاگردش محول کرد تا از طرف او میمون‌ها را بخرد.

در غیاب تاجر، شاگرد به روستایی‌ها گفت: «این همه میمون در قفس را ببینید! من آنها را هر یک 80 دلار به شما خواهم فروخت تا شما پس از بازگشت مرد آنها را به 100 دلار به او بفروشید».

روستایی‌ها که احتمالا مثل من و شما وسوسه شده بودند پول‌هایشان را روی هم گذاشتند و تمام میمون‌ها را خریدند…

البته از آن به بعد دیگر کسی مرد تاجر و شاگردش را ندید و تنها روستایی‌ها ماندند و یک دنیا میمون!!!


منبع: سیمرغ

قناعت در سیره ی رفتاری رسول خدا(ص)

گله ی شتر مردی عرب،آرام از جلوی پیامبر(ص)گذشت.پیامبر(ص)به یکی از اصحاب خودرو کرد و فرمود:نزد ساربان برو و مقداری شیر از او بگیر.

   او نزد ساربان رفت و مقداری شیر درخواست کرد. شتربان گفت:شیر این شترها که در پستان شان است صبحانه قبیله و آن چه در ظرف ها دارم شام آنهاست.او برگشت و رسول خدا را از انچه شنیده بود آگاه کرد.پیامبر فرمود:خدا بر مال و فرزندان او بیفزاید.پیامبر(ص)به راه خود ادامه داد تا به گله ی گوسفندی رسید.حضرت،شخصی را نزد چوپان گله فرستاد تا مقداری شیر از او بگیرد.او نزد چوپان آمد.وقتی چوپان از درخواست پیامبر مطلع شد بی درنگ شیر گوسفندان را در ظرفی دوشید و همه ی ان را برای پیامبر (ص) فرستاد.چوپان به اندازه ای خوشحال شده بود که یکی از گوسفندان خود را نیز به رسم هدیه به فرستاده ی پیامبر بخشیدتا برای پیامبر غذایی تهیه نماید،در پایان عذر خواهی کرد که بیش از این گوسفند و شیر چیز دیگری در بساط ندارد تا برای ایشان بفرستد.فرستاده ی پیامبر به سوی حضرت باز گشت و ظرف شیر و گوسفند را به پیامبر داد.

  پیامبر(ص)از این رفتار چوپان خوشش آمد و دست به دعا برداشت و فرمود: «پروردگارا !به او بسندگی و قناعت ارزانی دار.»

  یکی از اصحاب جلو آمدو پرسید:ای رسول خدا!شما در مورد شتربانی که از دادن شیر به ما دریغ ورزید،دعایی فرمودید که همه ی ما دوست داریم آن دعا را در مورد ما نیز بکنید،ولی در مورد این چوپان که هم شیر به ما داد و هم گوسفندی برای شما هدیه فرستاددعایی می کنید که حتی ما نیز آن را ناخوش می داریم.شما فرمودید:خدا یا به او بسندگی و قناعت بده،دلیل آن چیست:

پیامبر اکرمـ(ص)فرمود:

  « بدانیداگر انسان مال کمی داشته باشد، ولی قانع باشد، بهتر است از این که مال زیادی داشته باشد و آن مال سبب غفلت او گردد.سپس دست به دعا برداشت و فرمود:بار خدایا!به محمدودودمان او قناعت در زندگی عنایت فرما

                                                                                        الکافی،جلد۲.ص۱۴۰

 

استقامت امیر تیمور و درس عبرت گرفتن از مورچه

تیمور هنگامی که در یکی از جنگ ها شکست خورد و در صحرا ها سرگردان بود به خرابه ای رفت تا قدری استراحت کند٬دید مورچه ای یک دانه گندم به دهن گرفته و میخواهد از دیوار بالاببرد و چون وزن دانه گندم بیشتر از خود اوست از دهنش می افتد .مورچه باز به پایین می اید دانه را بر میدارد بالا می برد باز قدری رفته دانه می افتد تا این عمل ۶۷ بار تکرار شد و مورچه از عزم و اراده ی خود منصرف نگردید تا بار شصت و هفتم دانه را به لانه برد و امیر تیمور می گوید من از او درس عبرت گرفتم و به خود گفتم تو کمتر از مورچه نیستی .بدین جهت تا به مقصود نرسیدم از کوشش دست نکشیدم و به همین عزم شش سال تمام در خاک ماوراءالنهر به زدوخورد مشغول بود و آنقدر با رقیب خود امیر حسین کشمکش کردتا به تصرف قطعی انجا نائل گردید و سی سال تمام پس از استقرار او در ماوراءالنهر به جهانگیری و جهانگشایی پرداخت و این درسی بود که یک مورچه به امیر تیمور گورکانی داد.